تبليغاتX
بی تو شاید با تو هرگز


مسعود(قسمت اول)

خوب بذارین از اینجا شروع کنم

فکر کنم آذر ۱۳۸۳ بود من یه پسر ۲۰ ساله با ماشین و موبایل و ......

خوب بالتبع هیچ وقت منو نه تو خونه و نه تو دانشگاه پیدا نمی کردن

حساب کنید ۲ تا پسر (من و هادی) با یه ماشین ول بشن تو خیابون با یک جیب تقریبا پر

کارمون شده بود اتو زدن

صبح تا شب  اتو میزدیم  و شب تا صبح مست بودیم

تقریبا ۲۴ ساعت رو پیش هم بودیم

تا این که یه روز هادی گفت که بریم دنبال دوست دخترش(فاب)جلوی مدرسشون رفتن همانا و شروع ماجرای من همانا

من از قبل یه آشنایی کوچولو با پریسا (دوست هادی) داشتم ولی این دفعه اون تنها نبود با یه دختر دیگه بود به نام هدیه

هدیه تو نگاه اول یه دختر خوشگل و خوش صحبت و صد البته مودب و خونواده دار بود

اونروز ما ۴ تا یه دور زدیم و اونا رو گذاشتیم خونه هاشون بعد که با هادی تنها شدم ازش خواستم که به پریسا بگه که با هدیه صحبت کنه و اگه قبول کرد شماره من رو بهش بده که با کمال تعجب ۲۰ دقیقه بعد از تموم شدن حرف منو هادی هدیه زنگ زد و خیلی هم از پیشنهاد من استقبال کرد

و اینجوری اولین قرار ما ۲ تا گذاشته شد

تو قرار اول همه چی خیلی خوب و دوست داشتی بود ولی بازم برام زیاد فرقی با دختر های دیگه ای که اتو می زدیم نداشت

فقط یک فرق داشت اونم این بود که رفاقت ما داشت طولانی میشد

و هر چی میگذشت بیشتر از کارای من سر در میاورد ولی هنوزم نتونستم بفهمم که چرا همون موقع نتونست از من بگذره

پایان قسمت اول

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 23:59 توسط مسعود |

هر کی خاطره ای داره که با عنوان وبلاگ ما در ارتباط

برای ما میل کنه تا به اسم خودش نوشته بشه

خوب برای شروع از خودم شروع می کنم

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 23:32 توسط مسعود |

حیف واژه ی خیانت

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم

حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم

===============================

حیف با وفایی من

    حیف عشق و اعتمادم

          حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم

حیف فرصتهای نقرم(نقره ام)

   حیف عمرم و دقیقم

        حیف هر چی به تو گفتم  راس راسی حیف سلیقم

==============================

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت

حیف اعتماد اون روز        حیف واژه ی خیانت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 1:31 توسط مسعود |

بازم مسعود مسته مست بود

مسعود دیشب بازم مست بود

مثل همیشه

بازم جنبش یادش رفته بود

بازم نفس کشیدن براش سخت شده بود

خیلی دوست داشت همون دیشب بیاد و وبلاگ رو آپ کنه ولی اصلا حس تایپ کردن نداشت

فقط تونست یه چیزایی رو کاغذ سر هم کنه ....

 

 

آره دیشب اصلا تو حال و هوای این دنیا نبودم

اصلا هیچی یادم نیست

صبح که پا شدم نوشته های دیشب رو که دیدم یک چیزایی یادم اومد

حالا می خوام با کمی سانسور براتون بگم که چی نوشته بودم

 

بازم دلم گرفته

 خوردم تا بدونه که زندم

می خورم تا یه روز زجرشو ببینم

آره می دونم که خیلی از بوی الکل بدت میومد

ولی اون موقع ها فکر می کردم فقط از این بو بدت میاد

نمی دونستم از منم بدت میاد

اصلا خوردم چون از تو بدم میاد

 

انگار زیادی سانسور شد

ولی بقیش به درد شما ها نمی خورد

ولی دیشب اگه آپ میکردم برای چند دقیقه وبلاگ می ترکوند

ولی بعدش فیلتر می شد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 1:19 توسط مسعود |

بی خیالم

 

  برو گمشو عوضی میخوام که آتیش بگیری

        می خوام تنها بشی و تو تنهایی هات بمیری

       خیال کردی نباشی .. می میرم از دوری تو

        حالا خوب نگاه بکن .. بی خیالم تو بمیری !!!


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 19:44 توسط سارا |

تف به مرامت عوضی

برای من چی هستی

یه لکه ی سیاهی

آخر آش و لاشی

تو زاده ی گناهی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 2:10 توسط مسعود |

بي چشم و رويي

 


نبردي از وفا يک ذره بويي
 

به هر ساعت شوي مايل به سويي
 

فقط يک نکته مي گويم قبول کن
 

عزيزم ؛ واقعا بي چشم و رويي


                                       **************************


اجازه نده عشق وجودت را اسير کند

اجازه نده هيچ کس حاکمت باشد

زندگي مال توست


                                      

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 19:18 توسط سارا |

emziper

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود                                                               (گابریل گارسیا مارکز)

 

 

چه اشتباهی کردم که اسمتو آوردم

خوبیش اینه لااقل واست قسم نخوردم

 

راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن

جدا می شیم ما از هم چون خیلی ها حسودن

 

دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب

تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب

 

عکسا و عیدی هاتم میدم به یه واسته

تا که به خیر و خوشی تموم شه این رابطه

 

حرفای عاشقونه همش ماله قدیمه

مثل همون حرفا که ماها به هم زدیمه

 

هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن

غصه هاشو یه جوری با مهربونی حل کن

 

نذار که عشقت واسش موجب دردسر شه

نذار که از دست تو راهی یه سفر شه

 

چه وقتایی تلف شد با تو سر قرارا

تکلیفا روشن میشه همیشه تو بهارا

 

گناه تو همین بود نداشتن صداقت

 اما گناه من بود نکردن خیانت

 

سپیدی نگاهت ناب شبیه برفه

آب می شه زود و فقط به قیمت یه حرفه

 

دیگه خدا نگه دار لحظه های قیمتی

منو ببخش عزیزم هر کی داره قسمتی

 

دنیا رو هم اگه بدی دلم ازت صاف نمی شه

دلی که بشکنه و کدر شه شفاف نمی شه

 

نه دیگه دوست دارم محال باورم بشه

اسم تو دیگه محال تو دلم جا بشه

 

حیف اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم

من مقصر نبودم چون تو رو نساخته بودم

 

اصل مطلب اینه که برو پی کار خودت

لعنت به تو و اون روز تولدت

 

 

 

شاید اشتباه اما عاشقا دروغ می گن

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

اونا که می گن تا همیشه دیوونتن

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که به این بهونه ها که اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن

اونا که فدات بشم تیکه کلامشون شده

به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:27 توسط مسعود |

نصيحت

 

عاشق بمانيد در آتش عشق بسوزيد

 تا ادب شويد  و ديگر عاشق نشويد

(از اون نصيحت ها بود ها)


 

نفرت را از عمق نگاهت مي خوانم

مرا بارها نفرين کرده اي

و با هر نفست به من فهماندي که در دنياي تو

هيچ جايي براي من نيست

مي دانم وجودم عذابت مي دهد


ولي با اين حال..............


تن به کسي نخواهم سپرد

لذت را از پايين تنه به ذهنم منتقل کرده ام

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:27 توسط سارا |

آهای خبر نداری

یک کلیپ توپ ((آهای خبر نداری از محسن چاوشی))

پیشنهاد میکنم حتما ببینین

view

از سایت http://www.iranclip.com

--------------------------------------------------------------

ما چشم هایمان را معامله کردیم

و قلب هایمان را به یکدیگر دادیم

ما یک نفر شدیم

و از داستان بزرگ عشقمان تنها من ماندم

من که خورشیدم در ظهر زندگی غروب کرد

((رامی))

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 23:31 توسط مسعود |

دوستت ديگر ندارم

 

به جاي گل به دستت خار دادم
  ?تو را با دشمني آزار دادم
به جاي دادن دار و ندارم
به تو تنها طناب دار دادم

************************

نرم و آرام از كوچه تان رد ميشوم
از بر اين مهربان نا مهربان رد ميشوم
التماس و گريه هايش بي اثر بودند و من
همچنان بي تو ولي با اين و آن رد ميشوم
غير تو با هركه ميخندم و شادي ميكنم
دست در دستان 100 پير و جوان رد ميشوم

*************************

برايت از جدايي ها نوشتم
از اين بي مهري دنيا نوشتم
نوشتم دوستت ديگر ندارم
همين يك جمله را خوانا نوشتم

*************************

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:15 توسط سارا |

سنایی

عاشق نشويد اگر توانيد

                                    تادر غم عاشقی نمانيد

اين عشق به اختيار کس نيست

                                     دانم که همين قدر بدانيد

هرگز نبريد نام عاشق

                                   تا دفتر عشق بر نخوانيد

آب رخ عاشقان مريزيد

                                    تا آب ز چشمخود نرانيد

معشوقه وفای کس نجويد

                                   هرچند زديده خون چکانيد

اين است رضای او که اکنون

                                بر روی زمين يکی نمانيد

اين است سخن که گفته آمد

                              گر نيست درست بر مخوانيد

بسيار جفا کشيد آخر

                                  او را به مراد او رسانيد

اين است نصيحت سنايی

                              عاشق نشويد اگر توانيد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 3:39 توسط مسعود |

عشق

عشق تپه ايست که هر خري از آن بالا ميرود
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:38 توسط مسعود |

به جهنم

ای دوست به جهنم که مرا دوست نــداری             از عشق تو هرگز نکنم گریــــــه و زاری  

 اگه دوستـــــــــی به غیر از من بــــــبینی             الــــــهی تـب کنـــی فرداش بمــــــیری

 الـــــهــــی ســــرخـک و اریــون بـگـیـــری            اگـه بـردی از ایـنـهـا جــون ســــــــــالم  

                                   الهی درد بی درمون بگیری

الـــــــهــــــــی تـو بـمـیـری مــن بـمـونــم               ســـر قبــــــــرت بیام آواز بخونـــــــــم

نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 0:35 توسط سارا |