تبليغاتX
بی تو شاید با تو هرگز


امین (قسمت ششم)

 

ولي خوب من اونو خوب ميشناختمش .

آخرش دوباره باهاش قهر کردم . اون همه ي  اتفاقات اون شب رو واسم تعريف کرد ( لب و . . . ) و ميگفت به خدا به زور بوده و . . .  . خلاصه هر وقت قهر ميکرديم زنگ مي زد خواهش ميکرد ، گريه ميکرد ميگفت درست ميشم تو بهم کمک کن و . . .  . هر دفعه هم مي بخشيدمش ولي اون بدتر ميکرد .

 ديگه اعصاب واسم نمونده بود
که خلاصه يه کاري کردم که از من بدش بيادو من رو ول کنه . که اين طور هم شد . خلاصه فعلا مدتي هست که نه به اون زنگ زدم نه اون به من زنگ زده . و همه چيز تموم شد
من خيلي چيزارو نتونستن بنويسم چون خيلي طولاني ميشد و اينجا جاش نبود ديگه ولي از اون به بعد تصميم گرفتم که هيچ وقت سراغ دختر نرم و هيچ کس رو دوست نداشته باشم .
شما هم مراقب خودتون باشيد که گير اين جور آدمها نيفتيد . من همه چيزم رو سر اين موضوع از دست دادم مثل 4 ميليون پول . پدر ، مادر و خيلي چيزاي ديگه . . . .

                                به اميد حق . . . خدا حافظ . . .

   

 


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:9 توسط سارا |

امین(قسمت پنجم)


گذشت و گذشت تا يه شب که حالم خيلي بد بود راه افتادم رفتم تهران بخاطر سونيا . وقتي رسيدم تهران دوستم سعيد زنگ زد بهم و گفت بيا جلو در کارت دارم . من حتي نمي تونستم را ه برم . رفتم جلو در . سوار ماشين سعيد شدم .

 سعيد گفت امين يه چيزي ميخوام بگم اما نمي دونم چطوري شروع کنم . دو ساعت هي پيچوند آخرش گفت من رفته بودم بيرون که يه دفعه هلينا و سونيا رو ديدم . (هلينا دختر خاله سونيا بود که من سعيد و هلينا رو با هم دوست کرده بودم ) .

سونيا با حماد بود تو ماشين دوستاي حماد . امين فقط خدا ميدونه با سونيا داشتن چي کار مي کردن چون هلينا بيرون بودو حالش خوب نبود از ترس . سعيد و حماد آخر دواشون ميشه . زورکي بعد از مدتها سونيا رو ميارن بيرون و ميرسوننشون خونه .

 سعيد گفت دلم نيومد بهت نگم . من همون موقع از رو عصبانيت لباسمو پوشيدم و ساعت 2:30 نصف شب با سعيد رفتيم دنبال سونيا . به هزار زورو زحمت سونيا رو از خونه کشونديم بيرون .

من از سونيا پرسيدم چي شد ولي اون هيچي نگفت .گفتم چرا انقدر بهم دروغ ميگي بازم هيچي نگفت . آخر بهم گفت امين من اگه جنده هم بشم به تو هيچ ربطي نداره در حالي که شب قبلش گفته بود من ميخوام زنت بشم و کلي گريه کرده بود .

 منم از روي عصبانيت که اين چه حرفي بود که زدش زدم زير گوشش و کلي سرش داد زدم . بعد اومد از ماشين پياده بشه که اصلا دست خودم نبود حولش دادم بيرون و گفتم ديگه اسم امين رو نيار .

 برگشت بهم گفت امين خيلي آشغالي . وقتي اينو گفت ديگه دست خودم نبود از ماشين پياده شدم زدم زير گوشش بعد گرفتمش چسبوندمش به ديوار گلوش رو گرفتم و داشتم خفش ميکردم که سعيد اومد به زور من رو کشيد کنار منو با سر انداخت تو ماشين (شب احيا بود تو ماه رمضون و همه تو خيابون بودن ) سونيا رو همونجا
ول کرديم و اومديم خونه ديگه انقدر اعصابم خورد بود رفتيم کله پاچه بخوريم نزديک سحر بود در همين حين حماد ( دوست سونيا ) زنگ زد به من و شروع کرد به فهش دادن منم انقدر داغون بودم منم شروع کردم به فهش دادن بعد سعيد گوشي رو از من گرفت .

يه خورده هم اونا بت هم دعوا کردن بعد براي 1 ساعت بعدش قرار دعوا گذاشتن تو ستارخان  جلو مسجد . من و سعيد رفتيم هر چي گنده لات تو محل بود
جمع کرديم رفتيم ستارخان ولي نبودن يه خورده هم منتظر شديم ولي نيومدن بعد حماد زنگ زد گفت بياين اکباتان ما رفتيم اونجا ولي اونجا هم نبودن از ترسش جرات نکرد بياد . خلاصه اينکه تا صبح ما دنبالش گشتيم که ديگه از ترسش گوشيشم خاموش کرد .

 ما رفتيم خوبه من تا دو روز فقط خوابيده بودم از جام بلند نشدم اصلا فکرشم نمي کردم که يه روز کسي رو که انقدر دوسش دارم رو بزنم حرف حماد حرفهاي سعيد اون حرفهاي خود سونيا روم خيلي تاثير گذاشته بودن . خيلي بهم ريخته بودم . ديگه نتونستم تحمل کنم بازم
زنگ زدم به سونيا و معذرت خواهي کردم و قطع کردم و گفتم ديگه باهات کاري ندارم کلي هم دوباره با هم دعوا کرديم و بهش گفتم هيچ وقت نمي بخشمت .

 بعدش من باز هم بخشيدمش و همرو فراموش کردم و زنگ زدم بهش و اونم مي دونست که دوري از من واسش خيلي سخته برگشت پيشم که اي کاش هيچ وقت بر نمي گشت  خلاصه اون هر شب تا آخر وقت با پسراي دانشگاه ميرفت بيرون و قليون ميکشيد و سيگارو
اين حرفها .

 هر کاري کردم که اين کارارو نکنه آخرش با هم دعوامون مشد آخرشم ميگفت امين من ميخوام باهات ازدواج کنم تو به من بايد اعتماد داشته باشي

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:0 توسط سارا |

امین (قسمت چهارم)

 

خلاصه رسيد به نزديکهاي امتحانهاي کنکوري که امسال بودو گذشت . راستي اين هم اضافه کنم که تو اين مدت که سونيا با من بود با 3 يا 4 تا پسر ديگه هم بود ولي با اونا تلفني هرف ميزد .

 ولي بعدش فهميدم که همشونو ديده اونم جايي که ما هميشه با هم مي رفتيم و از اونجا کلي خاطره داشتيم . در حالي که من پاي اين دختر وايسادم حتي با هيچ دختر قريبه اي هم حرف نمي زدم . شب تا صبح بخاطرش گريه مي کردم و هميشه ي خدا ياد اون بودم .

نزديکهاي امتحان بود که فهميدم اون پيش روان پزشک ميره . اين رو فرناز بهم گفت . منم رفت اونجا . فهميدم که سونيا بخاطر ترس از زلزله ميره اونجا . خيلي جالب بود . ببخشيد که خيلي واضح ميگم . اينو ميگم که اين دکتراي روانپزشک رو بشناسيد .

اون دکتر همش از سکس حرف ميزد . من بعد از يه مدت فهميدم که اون دکتر به همه همين حرفهارو ميزنه . از اونجايي که هم من هم روح الله و هم فرناز پيشش رفتن و واسه هممون ثابت شد . از اونجايي که ميدونستيم سونيا جنبه نداره هر 3تايي
دنبال کمک کردن به سونيا افتاديم . به هزار زورو زحمت من ئوباره با سونيا دوست شدم . من و روح الله و فرناز هر کاري کرديم نتونستيم کاري بکنيم . شايد درست نباشه اسم اون دکتر رو بگم اما ميگم که ديگه شما مثل سونيا تو دام اين آدمها نيفتين .

 دکتر صادقي که تو بالاي ميدون ولي عصر مطب داره يعني تو مرکز مشاوره هستش . که اگه دستم بهش برسه خودم ميکشمش .
 
تو اين مدت هم من و سونيا خيلي با هم خوب بوديم . هم مامان من خبر داشت  از موضوع دوستي ما هم مامان سونيا . گذشت و تا من و اون جفتمون دانشگاه قبول شديم .

من رشت قبول شدم و اون زنجان . ما خيلي از هم دور شديم . کلاس هاي من طوري بود که نميتونستم هر هفته برگردم تهران . ولي بخاطر اون برميگشتم ميرفتم مي ديدمش دوباره برميگشتم رشت . تواين مدت سونيا ديگه با هيچ پسري دوست نشد بخاطر من .

عشق ما نسبت به هم خيلي زياد شد . و واقعا همديگرو دوست داشتيمو آب هم مي خورديم به هم ميگفتيم . خلاصه يه شب که من بخاطر سونيا داشتم تو ماشين با ، بابام دعوا مي کردم ، سونيا بهم sms دادو گفت با يه پسره دوست شده که اسمش حماد هست .

من اون شب مردم و زنده شدم . خيلي ناراحت شدم . وسط اتوبان همت پياده شدم و تا خونه پياده رفتم . ولي باز هم هيچي به سونيا نگفتم . خلاصه گذشت و سونيا هر وقت که من نميومدم تهران با اون ميرفت ميگشت . تمام اميدهاي من از بين رفتن .

ديگه سونيايي که 24 ساعته داشت با من تلفني حرف مي زد در روز يک ساعت هم زورکي باهام حرف ميزد . تو 1 روز 1000 تا دروغ بهم ميگفت . انقدي عصبي بودم و مي ريختم تو خودم تمام سلولهاي عصبي بدنم از بين داشتن مي رفتن  ،  روم خيلي اثر گذاشته بودن .   حتي رو قيافم چون خيلي دوسش داشتم . 

                  پایان قسمت چهارم
 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 15:14 توسط سارا |

امین (قسمت سوم)

خود سونيا فکر نمي کرد که دور بودن از من ميتونه خيلي خيلي بهش سخت بگذره اين شد که از اونجايي که دختر قدي بود زنگ زد به فرناز گفت يه زنگ بزنيد به امين بگين من تنهام و راضيش کنيد که به من زنگ بزنه . 

 

 از اونجايي که به باباش قول داده بودم که ديگه باهاش حرف نزنم اول بهش زنگ نزدم ولي چون خودم دلم خيلي براش تنگ شده بود بهش زنگ زدم  

 

خلاصه من مثلا نمي دونم که اون خاسته،باهاش حرف زدم

 

 خلاصه دوباره برگشتيم پيش هم که تا سه هفته بعدش دوباره بهم گفت نمي خواد با من بمونه و ميخواد درس بخونه با اين که اصلا راضي نبودم و مي دونستم اين هم يه بازي جديدش هست قبول کردم .

 

 اون واسم يه سگ خيلي گنده خريد و وقتي من خونه بودم با پيک واسم فرستاد .

 

يه سگ گنده و خيلي نرم .

 

 تو نامش هم نوشته بود که هر وقت دلم براش تنگ ميشه اونو بقلش کنم .

 

 منم اسم اون سگ رو گذاشتم قل قلي . شبها هم با قل قلي مي خوابيدم .

 

فرناز و زوح الله تو گلد کوییست عضو بودن .

 

 براي اينکه بتونم سونيا رو فراموش کنم منو پرزنت  کردن .

 

هر روز من رو با خودشون مي بردن و مياوردن .

 

 که واقعا ازشون ممنونم چون خيلي بهم کمک کردن . تو اين مدت هم از طريق اونه از سونيا با خبر ميشدم .

 

سونيا تو اون نامه يه شعر هم نوشته بود .

 

 اين خلاصه اي از اون نامه هست :

 

سلام ببين اميدوارم با ديدن اين ياد من نيفتي چون به هر حال زياد شبيه نيستيم .

درسا تو خوب ، خوب بخون .  ( سونيا ) روزي ما دوباره کبوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد

                                                     و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 1:26 توسط مسعود |

منتظریم

اینم ایمیل های ما برای ارسال داستان

مسعود:

masoud_sms@yahoo.com

سارا:

sarasoosool_2004@yahoo.com

منتظرتون هستیما

یادتون نره

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 1:34 توسط مسعود |

امین (قسمت دوم)

 موضوع اين شد که من نصف شبها تا صبح بهش زنگ ميزدم تا صبح با هم حرف ميزديم .(موقع اين که جفتمون واسه کنکور مي خونديم )

 

 تو اين مدت من و سونيا و دوستش فرناز و دوست پسرش روح الله هميشه با هم بوديم .

 

روح الله ماشين داشت ما جمع ميشديم هر روز ميرفتيم کافيشاپ .

 تمام کافي شاپهاي تهران رو ما رفتيم .

 

ديگه همه کار ميکرديم . بار اول هم من فرناز و روح الله رو تو نمايشگاه کتاب  ديدم .

 

يادش بخير چه بادي بود . موهاي منم بلند،همش رو هوا بود .

 

خلاصه ما اون روز بيشتر قرفه ها رو ديديم و کلي خريد کرديم .

 

انقدر مسخره بازي  در آورده بوديم که داشتيم از خنده مي مرديم .

 

قصه ي خنده ي ما تو اون روز وقتي شروع شد که من يه کتاب حافظ واسه سونيا خريدم .

 

بعد روح و الله شروع کرد خريد کردن واسه فرناز .خلاصه هي از رو خنده واسه دوست دختر هامون  چيز ميز ميخريديم .

 

اون روز پسر عموم ميلاد هم با ما بود که از کاراي ماحرصش در اومده بود .  

 

موقع برگشت هوا بد جوري گرفته بود . نم نم بارون هم ميومد .

 

خلاصه هوا کاملا عاشقانه بود .

منو سونيا اون روز فهميديم که خيلي همديگرو دوست داريم و به هم قول داديم هيچ وقت همديگرو تنها نذاريم

 

 يه روز سونيا با من قهر کرد .

 

 سر هيچي .

 

من داشتم ديوونه ميشدم .

 

انقدر زنگ زدم خونشون که آخر سونيا رفت به باباش گفت .

بعد برگشت به من گفت اگه تونستي راضي کني بابام رو من هميشه باهات ميمونم .

 من 2.3بار با باباي سونيا حرف زدم .

 

آخرم قرار شد که من برم و هر وقت تو زندگيم آدم موفقي بودم برگردم .

 

 من يه 1 هفته ايبه سونيا زنگ نزدم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 0:15 توسط مسعود |

امین (قسمت اول)

خوب ايندفعه ديگه اگه خدا بخواد نوبت من هستش .

خوب از وسط هاي اين دوره ي 19 ساله شروع مي کنم .

اسمم امين هست و نسبتا رومانتيکم .

 اول دبيرستان بودم و سرم به کار خودم بود . موقع امتحان هاي ترم دوم بود . من از امتحان برگشتم خيلي خوشحال بودم . رفتم تو روم و چت کردم . يه دختري بهم پی ام  داد که اسمش سونيا بود .

 به نظرم خيلي دختر خوبي مي اومد . اونم مثل من امتحانش رو خوب داده بود و خوشحال بود .

 3 ساعت با هم چت کرديم . بعد از اين مدت هم نميدونم چرا بهش شماره دادم . يه 1 ساعتي هم پشت تلفن با هم حرف زديم . (ايول روده ) .

خلاصه من خيلي خوشحال بودم چون با اولين دختري بود که حرف از دوست داشتن مي زدم . اون روز با تمام خوبيهاش تموم شد . قرار نبود که ديگه زنگ بزنه

 ولي من نتونستم تحمل کنم و زنگ زدم بهش . خلاصه اين شد که ما با هم دوست شديم . 6 دي سال بعد تازه بالاي پل هوايي ميدون هوايي با هم قرار گذاشتيم . تو اين يک سال خيلي همديگرو دوست داشتيم حتي با اين که همديگرو نديده بوديم . ما باز هم ادامه داديم . موقع زمستون تو برف تو بارون ميومدم بيرون و بهش زنگ مي زدم . اون موقع وظيفه خودم مي دونستم که خيلي کارا بخاطرش بکنم .

هر دفعه که مي ديدمش واسش گل مي بردم و يه کادو .

 هر وقت که از دستم ناراحت ميشد حتي کوچيک همه کار مي کردم که از دلش در بيارم .

 تو اين مدت من خيلي عوض شده بودم و همه کار بخاطر اون ازم بر ميومد .

 مثلا شعر نوشتن رو شروع کردم و رفتم تو کلاسهاي نقد ادبي و شدم يه کوچولو نقاد شعر و رمان و فيلم . البته واسه اين کارم هنوز خيلي زوده بشم يه نقاد خوب .

خلاصه کتاب شعرم رو فرستادم واسه چاپ که هنوزم تو نوبت مجوز هست

 

اینم وبلاگ امین حتما بهش سر بزنین

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 0:42 توسط مسعود |

سارا(قسمت پنجم) قسمت آخر


اما مسعود(داداش مهدي)اومد آرش رو گرفت و به من گفت سوار موتور شو
گيج شده بودم

سوار موتور شدم و بهزاد (دوست آرش) منو برد دم خونمون


ديگه به مهدي زنگ نميزدم
 روزا ميگذشت و من تازه داشتم ميفهميدم كه مهدي رو دوست دارم


يازده اسفند تولدش بود
به خاطر قولي كه بهش داده بودم ساعت نه شب زنگ زدم خونشون
خونه نبود اما به مامانش گفتم از طرف من تولدشو تبريك بگه
مامانش خيلي تشكر كرد


نه و ربع خودش زنگ زد
اصلا به روي خودش نياورد كه اتفاقي افتاده
اين اخلاقش داشت منو ميسوزوند


دوباره با هم بوديم
تا خرداد۸۳

یه روز بهم گفت زن چراغ خونه اس
ميخوام ۴۰ چراغ درست كنم
گفتم:قبلا بهت گفته بودم جنبه ي اين شوخي ها رو ندارم
گفت من دارم جدي ميگم
گفتم مطمئني؟
گفت اره
گوشي رو قطع كردم


۱ هفته بعد با يه دختره(نهال) اومد از جلوي من رد شد
دست خودم نبود ولي اشك تو چشمام جمع شد
۱  ماه بعد تصميم گرفتم بهش زنگ بزنم
  چون دوستش داشتم


زنگ زدم گفت من با كسي دوست نيستم و كسي لياقت نداره كه من بهش فكر كنم جز مامانم
ياد جمله اي افتادم كه اول دوستيون بهم گفته بود ( من تو رو از مامانم بشتر دوست دارم) اما بازم از رو نرفتم
گفتم حتي منم ارزش فكر كردن ندارم؟
هيچي نگفت


فرداش بهم زنگ زد و گفت ما بهم نميخوريم
منم گفتم خداحافظ و گوشي رو گذاشتم
ديگه بهش زنگ نزدم و نميزنم
اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست
۳ هفته پيشم اومده بود نت
ازم شماره موبايلمو گرفت
۱۰ تا اس ام اس داد
منم چندتا اس ام اس خنده دار براش فرستادم و تمام


با خودم عهد بستم كه دل به هيچ پسري نبندم
كه شدم آنتي لاو


خوب بيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پایان

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 0:14 توسط سارا |

سارا(قسمت چهارم)


آرش منو بغل كرد و گذاشت رو موتور
پاهاشو گذاشت رو پاهام
دستامم محكم گرفت
من فقط جيغ ميزدم
مردم هم مثل ماست نگاه ميكردن


تا سه روز صدام گرفته بود
دستامو انقدر محكم گرفته بود تا شب قرمز بود


گفت چرا ميخواستي بپيچوني؟
من ديگه كم آوردم
گفتم مهدي گفته نرو
منو بردن دم خونه ي مهدي اينا مامانش گفت خونه ي بهروزيناس
همسايه بودن
مهدي رو كشوندن پايين


ازش پرسيدن تو گفتي سارا با ما نياد؟
مهدي زل زد تو چشم من و با كمال پررويي گفت نه

بهش گفتم همین ؟

گفت همین..........


احساس كردم دنيا رو سرم خراب شد
گفتم باشه بريم.همه راضين من چرا راضی نباشم


بغض كرده بودم
همشونم فهميدن اما به روم نياوردن
گفتم بريم
همونطوري كه آرش منو محكم گرفته بود
رومو برگردوندم به طرف موتور تا اشكامو كسي نبينه
بعدم داشتم ميرفتم كه سوار شم


ميخواستم وقتي برگشتم خودمو بكشم
تصميمم قطعي  شده بود

 پایان قسمت چهارم

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 0:53 توسط سارا |

سارا(قسمت سوم)


آبان 82 (ماه رمضان)بود
داشتم از خونه ي مهسا اينا بر ميگشتم كه ديدم مهدي و بهروز و دوتا دختره از جلوي من در اومدند


مهدي منو نديد ولي بهروز منو ديد
به مهدي گفت سارا
مهدي هم اونارو ول كرد و اومد طرفم


پشت سرم بود


3 بار گفت سارا ولي جوابشو ندادم
قدماشو سريع كرد و اومد جلوم وايستاد
مجبور شدم وايستم جلوش
سلام كرد
نميدونم با چه رويي زل زده بود تو چشمام
دستشو دراز كرد كه دست بدم
اما دستمو جلو نبردم
ولي دستم و گرفت و ول نكرد


فقط ميگفت امشب زنگ بزن
منتظرتم
منم ميگفتم نه


ولي دلم طاقت نياورد


آره كسي رو دوست داشتم كه شيش ماه از دستش فراري بودم
ساعت نه شب بهش زنگ زدم و دوستي ما دوباره شروع شد
توي محل ما يكي هست كه همه ازش حساب ميبرن به نام آرش
يه روز كه از مدرسه برميگشتم آرش جلوي راهمو گرفت
بهم گفت يه پسري به نام پدرام ميخواد ببينتت * تو فردا ساعت سه بيا سر كوچه... من ميام دنبالت


منم به هواي اين كه ميپيچونم گفتم باشه
به مهدي جريانو گفتم
گفت نرو - ميخوان بلايي سرت بيارن


منم فرداش ساعت سه و نيم تعطيل ميشدم
گفتم اينارو نميبينم


از در مدرسه كه اومدم بيرون ديدم 2 تا موتور دو ترك نشستن كه ترك يكيشون آرش بود
من سوار ماشين ميشدم و اينا دنبال من
تو كوچمون اومدن جلومو گرفتن

پایان قسمت سوم

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 2:46 توسط سارا |

سارا(قسمت دوم)


از همون اول بد قول بود
زنگ زدم مامانش گفت نيست
ساعت 1 خودش بهم زنگ زد


آيدي كالرشون خراب بود ولي خوب شمارمو داشت
ماههاي اول ازش بدم ميومد
ولي مهدي دوستم داشت
خيلي مغرور بود ولي با اين حال بهم ميگفت


 هيچ وقت يادم نميره - يه بار با مهسا وفراز(دوست پسر مهسا) ومن وعليرضا(دوست فراز) كلاسمونو پيچونديم و رفتيم خونه ي عليرضا
شانس من مهدي اون روز اومده بود دم كلاس دنبالم
چشمتون روز بد نبينه
اولين دعواي ما بود....... روز بدي بود


روزا از ساعت يازده صبح تا پنج بعد از ظهر و از ساعت شش تا هشت با هم حرف ميزديم
يه بار وقتي من و مهدي وبهروز قرص خورده بوديم و تو حال خودمون نبوديم بهروز بهم گفت مهدي به خاطر تو با 3 نفر بهم زده
احساس غرور بهم دست داد


آخراي تابستون بود كه زهرا ( دوستم ) اومده بود خونمون و مهدي زنگ زد
تا گفتم دوستم اينجاس گفت گوشيو بده بهش
با زهرا حرف زدن - گفتن و خنديدن - بعدم قطع كردن
خشكم زده بود - حتي از من خدا حافظي هم نكرد


فرداشم زنگ زد و انگار نه انگار اتفاقي افتاده شروع كرد به حرف زدن
هميشه بهم ميگفت تولدم حتي اگه قهرم بوديم بهم زنگ بزن
از اون روز شوخي هاي بيجاش شروع شد
ميگفت تو بخار نداري برو براي من دوست دختر پيدا كن
بهش گفتم از اين حرفا جلوي من نزن
گفت بيجنبه
گفتم آره جنبه ي اين شوخي هارو ندارم
كم كم تلفناش قطع شد


1 ماه از اين ماجرا گذشت

 

پایان قسمت دوم

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 14:17 توسط سارا |

سارا(قسمت اول)

خوب مثل اين كه نوبت منه
بهتره از آذر 81 شروع كنم
دوم دبيرستان بودم
هميشه يا  تو دفتر بودم يا پشت در كلاس
با دختر داييم خيلي جور بودم
از اول كه به دنيا اومديم با هم بودم و بدون اجازه ي هم آب نميخورديم
يه ذره بيش از حد شيطون بوديم
همه ي محل سارا و مهسا رو ميشناختن
بيوگرافيه كامل*شماره*آدرس و .... دست همه بود
دوستي هاي من و مهسا با پسرا بيشتر از 2 هفته طول نميكشيد
بيشتر ملت و اسكل ميكرديم
سال دوم تنها سالي بود كه با مهسا نبودم
يك روز ( آذر 82 ) كه داشتم با دوستم به خونه ميرفتيم دستمون يه پفك بود كه هيچكدممون زياد ميل به خوردنشو نداشتيم
منم پفك رو گرفتم دستم و به همه تعارف كردم
از بچه ي 2 ساله تا پير مرد 90 ساله
سر يه كوچه چندتا پسر واستاده بودند
منو ميشناختن ولي من اونارو نميشناختم
از بغلشون كه داشتم رد ميشدم بهم گفتن به ما پفك نميدي؟
منم ديدم ضايع اس
مجبوري گرفتم جلوشون
2 تاشون تا سر كوچمون دنبالم اومدن
آخر يكيشون به حرف اومد و گفت من بهروزم
اينم دوستم مهدي
مهدي ميخواد با شما دوست بشه
شمارشو داد و خداحافظي كرديم
بهش زنگ نزدم - نميدونم چرا ازش بدم ميومد
از مدرسه كه تعطيل ميشديم ميانبر ميزديم كه نبينمش
6 ماهي گذشت و من به خيال خودم موفق شدم بپيچونمش
اما 12 خرداد 82 مچمو گرفت
گفتم شمارتو گم كردم
دوباره شمارشو داد و قرار شد من ساعت 12 بهش زنگ بزنم

 

پایان قسمت اول

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 19:26 توسط سارا |

مسعود(قسمت آخر)

دیگه تقریبا همش تو خودم بودم جلوی حرفاش هیچ جوابی نمی تونستم بدم

کلا قدرت مقابله باهاش رو از دست داده بودم

خداییش اونم استفاده کرد اون مسعود چند ماه پیش دیگه همش خونه بود کم پیش میومد هادی رو ببینه دیگه بقیه کاراش بماند

مامنم از تعجب داشت شاخ در میاورد اخه کسی که هر شب بهم زنگ می زد می پرسید کجایی دیگه با اینکه همش تو خونه بودم منو نمی دید

اصلا نمی فهمیدم کی صبح می شد کی شب

هدیه قرار بود یک مدت بره خونه عمش از اونجا هم نمی تونست زنگ بزنه

منم گوشیم رو دادم دستش تا راحت بتونه زنگ بزنه

رفت و بعد از چند روز اومد و موبایل منم بهم داد

ولی جریان مهرناز رو فهمید کلی بهم تیکه انداخت و گوشی رو قطع کرد و تا ۲ روز جواب تل منو نداد ولی بعد از ۲ روز جوری رفتار کرد که انگار اتفاقی نیفتاده برام خیلی عجیب بود

بعد از یک مدت یک پسره زنگ زد و ازم پرسید که این شماره تازه واگذار شده یا نه

منم گفتم نه

اولش برام مهم نبود اما یه خورده فکر که کردم ۲ زاریم افتاد

اولش خودم نمی خواستم قبول کنم که واقعیت داره ولی همش حقیقت محض بود

چند روز با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره زنگ زدم به پسره

باهاش قرار گذاشتم طفلک یک کم گیج شده بود ولی حدس می زد ماجرا از چه قراره

خوب ما ته توی قضیه رو در آوردیم و من فهمیدم اون کیه

احمد دوست پسر قبلی هدیه. کسی که به گفته خود هدیه ۱ ماه قبل از با اون بهم زده بود

ما ۲ تا رو اگه کارد می زدی خونمون در نمیومد جالب اینجا بود که خیلی هم با هم خوب بر خورد کردیم

خیلی به احمد اصرار کردم که با هدیه بمونه ولی اصلا قبول نمی کرد قرار گذاشتیم که بریم ۲ تایی جلوش و دستشو رو کنیم و بعد جفتمون بذاریم بریم

احمد باهاش قرار گذاشت و هر ۲ تاییمون رفتیم اونجا ولی قبل از اینکه بیاد من از اونجا رفتم

بعدن بهش زنگ زدم و فقط گفتم احمد رو دیدم پسر خوبیه و با هم خوش باشین

برگشت گفت که من کثیف ترین آدم روی زمینم چون رابطه ی اون و احمد رو به هم زدم

هیچی بهش نگفتم تلفن رو قطع کردم

فرداش احمد بهم زنگ زد با هدیه بود و جریان پول رو ازم پرسید که گفتم مهم نیست اصرار که کرد کل جریان رو بهش گفتم

بعد از هدیه پرسید صداش میومد این طرف خیلی راحت انکار کرد نمی دونم احمد بهش چی گفت که قبول کرد فقط گفت متاسفم که همچین کسی کمکم کرده

بعدش احمد گفت که دیگه به هدیه زنگ نزنم(با تهدید) (منطق رو ببین)

بازم هیچی نگفتم

هنوزم که هنوزه نمی دونم چرا بعضی جاها سکوت کردم

 

۱ هفته پیش مهرناز رو دیدم

خیلی داغون بود

خود کشی کرده بود  خودشو دار زده بود ولی موفق نشده بود

ولی موفق شده بود که معتاد بشه

خجالت کشیدم که دلیل اقدام به خودکشیش رو بپرسم

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 3:9 توسط مسعود |

مسعود (قسمت پنجم)

اونروز هادی دعوتش کرد البته نه از طرف خودش بلکه از طرف من

بازم همه چیز برگشت سر خونه ی اول فقط با یک فرق . یک فرق بزرگ

با این فرق که من اونو دعوت کرده بودم به عروسی

باید به خانواده معرفیش می کردم

حالا دیگه موضوع یک کم جدی شده بود

تقریبا ۱ ساعت مونده به شروع عروسی رفتم دنبالش  . خوب یادمه که خونه ی خاله اش بود

(من اصلا کارام دست خودم نبود یادمه اون موقع ها جنبه خودم رو می دونستم ولی بازم برای عروسی زیاده روی کرده بودم)

رفتم دنبالش ولی تا منو دید برگشت که بره

میگفت اصلا دوست نداره که من مشروب بخورم ولی به هر زحمتی بود راضیش کردم که بیاد

دیگه همه می شناختنش . توی عروسی همه حواسشون به خواهرم بود خواهرم حواسش به هدیه

و این شروع همه ی بد بختی های من بود

اون روزم تموم شد

از فردای اونروز مثل گذشته همیشه با هم بودیم حتی وقتی که هر کدوم توی خونه ی خودشون بود (یا حداقل من اینجور فکر می کردم)

اون دوران واقعا دوران خوبی بود منم هر جا که بود اینقدر تند میرفتم دنبالش که برای خودم یک پا راننده رالی شده بودم

درست همون موقع ها بود که ماجرای تصادف های زنجیره ای مسعود شروع شد

مامانم دیگه داشت باورش می شد که افتادم تو کار اکستاسی و قرص می ترکونم

شبا دیر می خوابیدم صبحا دیر بیدار می شدم وتو خونه همش تو خودم بودم و این جریان تصادف ها هم بذاریم روش دیگه هیچی

تقریبا همه چیز خوب بود تا یه روز پریسا زنگ زد و گفت که هدیه کمک احتیاج داره و با اصرار من گفت که پول نیاز داره منم براش جور کردم و فرستادم فقط گفتم که نگو من بهش دادم

این جریان هم گذشت تا یه بازی تازه شروع شد

تقریبا ۱ ماه مونده بود به مهر که هدیه بهم گفت قرار برای ادامه ی تحصیل با خانواده برن خارج از کشور

=========

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 2:17 توسط مسعود |

مسعود (قسمت چهارم)

آره دیگه آدم قرار باشه بد بیاره از در و دیوار براش میاد

حالا مارو بردن بازداشگاه با هزار زحمت و بد بختی و سند و ..... فرداش اومدیم بیرون

خداییش توی اون شرایط از همه سر کوفت خوردن یه طرف از هدیه خوردن دیگه برام زور داشت

هر کسی یک حرفی میزد .دلم نمی سوخت چون می دونستم نمی دونه جریان چیه ولی هدیه خوب می دونست

سر این جریان و جریان قبلی دیگه به خودم گفتم دورشو خط می کشم

اونم چون منتظر عکس العمل من بود هیچ کاری نمیکرد نه زنگی نه پیغامی و نه ......  البته این کارو برام آسونتر کرد

اون موقع اولین احساس شکست رو تو زندگیم کردم فکر می کردم با مخ خوردم زمین ولی این فقط یک سایه از زمین خوردن بود

خلاصه به هر جون کندنی بود ۲ ماه رو گذروندم . توی این ۲ ماه تنها کاری که کزدم  این بود که دیگه جلوی مهرناز مقاومت نکردم

دیگه مثل دفعه های قبل نبود اگه اون یه قدم میومد جلو من دیگه ۲ قدم نمی رفتم عقب فقط سر جام واستاده بودم

دیگه داشتم عادت می کردم به این زندگی تا تیر ماه

تقریبا ۵ روز مونده بود به عروسی خواهرم

همه سرشون به یک کاری گرم بود . منم مسئول پخش کردن کارتها شدم

طبق عادت همیشگی مستقیم رفتم جلوی خونه هادی اینا تا با هم بریم

کارتا رو که پخش کردیم هادی یک کارت سفید برداشت گفت می خوام بدم به دوستم منم گفتم خوب بریم الان بده

هادی هم شروع کرد به آدرس دادن هرچی می رفتیم جلوتر من حالت عصبی تری به خودم می گرفتم

رسیدیم به جایی که همه ی در و دیوارش برام آشنا بودن

دلم نمی خواست برم ولی دست خودم نبود . اعضای بدنم از جای دیگه فرمان می گرفتن

نمی دونم چه طور شد که تونستم ترمز کنم

ماشین که وایستاد بدون یه کلمه حرف من .هادی شروع به توضیح دادن کرد

هادی گفت پشیمونه

 گفت زنگ زد به من کلی گریه کرد

 گفت مسعود خودم این دفعه ضمانتشو می کنم

 گفت قسم خورده اگه این دفعه ببینت حتما معذرت خواهی می کنه

 

منم که انگار منتظر یک دلیل بودم تا ببخشم

اونم که جور شد

پیچیدیم تو کوچه جلوی در خونه شون وایستادم

هادی با موبایل زنگ زد که بیاد پایین

خیلی استرس داشتم

توی اون گرما داشتم می لرزیدم . هادی فهمید ولی بروم نیاورد

بالاخره در باز شد .

================

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 2:21 توسط مسعود |

مسعود (قسمت 3)

وای که چه سفر بدی بود

همش تو خودم بودم . با هر زنگ موبایل ۲ متر می پریدم هوا

بالاخره تصمیم خودم گرفتم ولی خوب هر ۲ تصمیمی که می شد گرفت با عذاب وجدان روبرو بود ولی من تصمیمی گرفتم که هر کسی جای من بود همون رو میگرفت . یک تصمیم از روی خود خواهی

بالاخره برگشتیم تهران

اولین اقدامی که کردم این بود که خواستم مهرناز رو  دلسرد کنم

خودم باورم نمی شد این کار رو بخوام کنم من که توی این یه مورد خیلی حریص بودم .

ولی هر کری من می کردم به نظرم میومد مهرناز داره مصمم تر میشه

از اون طرف رابطه من و هدیه هر روز داشت بهتر و بهتر می شد و من از اینکه نتونسته بودم رابطه خودم و مهرناز رو قطع کنم جدا عذاب وجدان گرفته بودم

یک یه ماهی گذشت و وضع ما همین طور بود هر روز از مهرناز دور می شدم و به هدیه نزدیک می شدم اون روزا با دوستام می رفتم بیرون ولی دیگه نه مشروب می خوردم نه دیگه با دختر ها کاری داشتم

تقریبا همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه یک حادثه ی بد همه چی رو خراب کرد

 آخر های اردیبهشت بود دانشگاه کلاس ها رو تعطیل کرده بود و یه فرجه داده بود برای امتحان ها

این فرصت برای کسی که تو دوستاش فقط خودش دانشجو هست یک فرصت عالی به حساب میاد

ما هم انداختیم رفتیم شمال

از وقتی افتادیم توی جاده چالوس برف و تگرگ شروع شد

ما تا رامسر سالم اومدیم

ولی توی رامسر  آخر بلوار معلم به خاطر کم تجربگی من و ..... با ماشین چپ کردم و ماشین گذاشتم همونجا تعمیر گاه اومدم تهران

تهران که رسیدم وقتی برای هدیه این جریان رو تعریف کردم خیلی راحت گفت که دروغ می گم و ماشینم رو پلیس خوابونده چون با دختر رفته بودیم

این یک حرف برام خیلی سنگین تموم شد

جالب هم اینجا بود با این که می دونست که همچین جریانی نبوده بازم دست پیش گرفته بود

این جریان رو داشت پیراهن عثمان میکرد

ولی من کوتاه اومدم

۲ روز بعد از این جریان یکی از بچه ها با من هماهنگ کرد که شب با دوست دخترش ۳ تایی بریم بیرون

منم اولین کاری که کردم زنگ زدم به هدیه ولی جواب نداد

بعد از اینکه اونا رو سوار کردم رفتم دنبالش. اومد نشست تو ماشین ولی یه بهونه آورد و رفت

نمی دونم اون موقع گیشا چه کار داشتیم که رفتیم ولی اینو یادمه که گیشا رفتن ما همانا و آگاهی نصر ما رو برد کلانتری همانا و شب بازداشتگاه  خوابیدن هم همانا

-----------------------------------

پایان قسمت سوم

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:50 توسط مسعود |

منتظریم

همونطور که گفتم خودم اول شرع کردم ولی منتظر خاطرات شما هستیم

حتما اگه مایل بودین برای ما بفرستید

ایمیل ما

masoud_sms@yahoo.com

sarasoosool_2004@yahoo.com

یادتون نره ها حتما برای ما بفرستید و مطمئن باشید به نام خودتون نوشته می شه برای شروع به بهترین داستان از نظر خواننده ها یک اکانت 40 ساعته داده می شه (البته برای شروع)

یادتون نره که ما منتظریم

 

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 13:16 توسط مسعود |

مسعود(قسمت 2)

بذار به طور مثال یه روز رو بگم که با دختر بیرون بودم و اون هی زنگ میزد

منم جواب نمی دادم باوور کن شاید حدود ۱ یا ۲ ساعت گرفت تا خسته شد

بعد از چند بار تکرار اینجور اتفاق ها و اتفاقات مشابه روابط ما منتظر یه جرقه بود تا تموم بشه که یادم نیست چی شد که این جرقه زده شد احتمالا  اون جرقه رو هم من زدم

تقریبا آخر های بهمن یا هفته اول اسفند بود که دیگه فکر کردم از دستش راحت شدم ولی از فردای اون روز هی حس می کردم یک چیزی کم دارم بهش که فکر می کردم حس می کردم که دوستم داشت که رو کارام حساس بود ولی راضی نشدم غرورم رو بشکونم و بهش زنگ بزنم 

بازم مثل همیشه با هادی تو خیابون ها ول بودیم (الان که فکر میکنم واقعا اون دوران دوران خوشی بود)

این ماجرا ادامه داشت تا چهارشنبه سوری اون شب در حال چرخ زدن بودیم که من با یک دختر آشنا شدم به اسم مهرناز  یه دختر خیلی خوشگل و با مرام ولی یک بدی داشت اونم این بود که خانواده ی درستی نداشت ولی واقعا مرام داشت برای خودش یک پا مرد بود

از هیچی برای من کم نمی ذاشت هیچی . هر کاری که از دستش بر میومد برای من کرد

ولی هنوز هدیه تو ذهنم جا خشک کرده بود

۳-۴ روز اول عید رو با مهرناز واقعا به تمام معنا خوش گذروندیم و روز پنجم عید بود که من با خانواده باید می رفتم شمال اونم کجا؟؟  یه ویلا نوک قله تو دو هزار !!!

حالا نگاه کن شانس رو  اون بالا یه دفعه گوشی حال کنه که آنتن بده بعد همون موقع هادی زنگ بزنه بهت بگه که هدیه باهات کار داره بهش زنگ بزن

خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و زنگ نزنم ولی موفق نشدم چون احساس می کردم بهش علاقمند شدم

من زنگ زدم و بدون معذرت خواهی هیچ کدوم از ما بالاخره روابطمون رو دوباره شروع کردیم 

دقیقا بعد از زنگ من به هدیه مهرناز زنگ زد و شروع کرد به شکایت کردن و می گفت دلش برام تنگ شده و من مطمئن بودم که از ته قلبش میگه و البته هنوزم مطمئنم

از همونجا بود که یه فکر مثل خوره افتاد به جونم یه انتخاب سخت

مسعود که به خوش سفری معروف بود اون سفر رو برای همه زهر مار کرد

............................

پایان قسمت دوم 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 1:18 توسط مسعود |