مهدي منو نديد ولي بهروز منو ديد
به مهدي گفت سارا
مهدي هم اونارو ول كرد و اومد طرفم
پشت سرم بود
3 بار گفت سارا ولي جوابشو ندادم
قدماشو سريع كرد و اومد جلوم وايستاد
مجبور شدم وايستم جلوش
سلام كرد
نميدونم با چه رويي زل زده بود تو چشمام
دستشو دراز كرد كه دست بدم
اما دستمو جلو نبردم
ولي دستم و گرفت و ول نكرد
فقط ميگفت امشب زنگ بزن
منتظرتم
منم ميگفتم نه
ولي دلم طاقت نياورد
آره كسي رو دوست داشتم كه شيش ماه از دستش فراري بودم
ساعت نه شب بهش زنگ زدم و دوستي ما دوباره شروع شد
توي محل ما يكي هست كه همه ازش حساب ميبرن به نام آرش
يه روز كه از مدرسه برميگشتم آرش جلوي راهمو گرفت
بهم گفت يه پسري به نام پدرام ميخواد ببينتت * تو فردا ساعت سه بيا سر كوچه... من ميام دنبالت
منم به هواي اين كه ميپيچونم گفتم باشه
به مهدي جريانو گفتم
گفت نرو - ميخوان بلايي سرت بيارن
منم فرداش ساعت سه و نيم تعطيل ميشدم
گفتم اينارو نميبينم
از در مدرسه كه اومدم بيرون ديدم 2 تا موتور دو ترك نشستن كه ترك يكيشون آرش بود
من سوار ماشين ميشدم و اينا دنبال من
تو كوچمون اومدن جلومو گرفتن
پایان قسمت سوم