تبليغاتX
بی تو شاید با تو هرگز


سارا(قسمت چهارم)


آرش منو بغل كرد و گذاشت رو موتور
پاهاشو گذاشت رو پاهام
دستامم محكم گرفت
من فقط جيغ ميزدم
مردم هم مثل ماست نگاه ميكردن


تا سه روز صدام گرفته بود
دستامو انقدر محكم گرفته بود تا شب قرمز بود


گفت چرا ميخواستي بپيچوني؟
من ديگه كم آوردم
گفتم مهدي گفته نرو
منو بردن دم خونه ي مهدي اينا مامانش گفت خونه ي بهروزيناس
همسايه بودن
مهدي رو كشوندن پايين


ازش پرسيدن تو گفتي سارا با ما نياد؟
مهدي زل زد تو چشم من و با كمال پررويي گفت نه

بهش گفتم همین ؟

گفت همین..........


احساس كردم دنيا رو سرم خراب شد
گفتم باشه بريم.همه راضين من چرا راضی نباشم


بغض كرده بودم
همشونم فهميدن اما به روم نياوردن
گفتم بريم
همونطوري كه آرش منو محكم گرفته بود
رومو برگردوندم به طرف موتور تا اشكامو كسي نبينه
بعدم داشتم ميرفتم كه سوار شم


ميخواستم وقتي برگشتم خودمو بكشم
تصميمم قطعي  شده بود

 پایان قسمت چهارم

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 0:53 توسط سارا |