تبليغاتX
بی تو شاید با تو هرگز


سارا(قسمت پنجم) قسمت آخر


اما مسعود(داداش مهدي)اومد آرش رو گرفت و به من گفت سوار موتور شو
گيج شده بودم

سوار موتور شدم و بهزاد (دوست آرش) منو برد دم خونمون


ديگه به مهدي زنگ نميزدم
 روزا ميگذشت و من تازه داشتم ميفهميدم كه مهدي رو دوست دارم


يازده اسفند تولدش بود
به خاطر قولي كه بهش داده بودم ساعت نه شب زنگ زدم خونشون
خونه نبود اما به مامانش گفتم از طرف من تولدشو تبريك بگه
مامانش خيلي تشكر كرد


نه و ربع خودش زنگ زد
اصلا به روي خودش نياورد كه اتفاقي افتاده
اين اخلاقش داشت منو ميسوزوند


دوباره با هم بوديم
تا خرداد۸۳

یه روز بهم گفت زن چراغ خونه اس
ميخوام ۴۰ چراغ درست كنم
گفتم:قبلا بهت گفته بودم جنبه ي اين شوخي ها رو ندارم
گفت من دارم جدي ميگم
گفتم مطمئني؟
گفت اره
گوشي رو قطع كردم


۱ هفته بعد با يه دختره(نهال) اومد از جلوي من رد شد
دست خودم نبود ولي اشك تو چشمام جمع شد
۱  ماه بعد تصميم گرفتم بهش زنگ بزنم
  چون دوستش داشتم


زنگ زدم گفت من با كسي دوست نيستم و كسي لياقت نداره كه من بهش فكر كنم جز مامانم
ياد جمله اي افتادم كه اول دوستيون بهم گفته بود ( من تو رو از مامانم بشتر دوست دارم) اما بازم از رو نرفتم
گفتم حتي منم ارزش فكر كردن ندارم؟
هيچي نگفت


فرداش بهم زنگ زد و گفت ما بهم نميخوريم
منم گفتم خداحافظ و گوشي رو گذاشتم
ديگه بهش زنگ نزدم و نميزنم
اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست
۳ هفته پيشم اومده بود نت
ازم شماره موبايلمو گرفت
۱۰ تا اس ام اس داد
منم چندتا اس ام اس خنده دار براش فرستادم و تمام


با خودم عهد بستم كه دل به هيچ پسري نبندم
كه شدم آنتي لاو


خوب بيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پایان

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 0:14 توسط سارا |