تبليغاتX
بی تو شاید با تو هرگز


امین (قسمت اول)

خوب ايندفعه ديگه اگه خدا بخواد نوبت من هستش .

خوب از وسط هاي اين دوره ي 19 ساله شروع مي کنم .

اسمم امين هست و نسبتا رومانتيکم .

 اول دبيرستان بودم و سرم به کار خودم بود . موقع امتحان هاي ترم دوم بود . من از امتحان برگشتم خيلي خوشحال بودم . رفتم تو روم و چت کردم . يه دختري بهم پی ام  داد که اسمش سونيا بود .

 به نظرم خيلي دختر خوبي مي اومد . اونم مثل من امتحانش رو خوب داده بود و خوشحال بود .

 3 ساعت با هم چت کرديم . بعد از اين مدت هم نميدونم چرا بهش شماره دادم . يه 1 ساعتي هم پشت تلفن با هم حرف زديم . (ايول روده ) .

خلاصه من خيلي خوشحال بودم چون با اولين دختري بود که حرف از دوست داشتن مي زدم . اون روز با تمام خوبيهاش تموم شد . قرار نبود که ديگه زنگ بزنه

 ولي من نتونستم تحمل کنم و زنگ زدم بهش . خلاصه اين شد که ما با هم دوست شديم . 6 دي سال بعد تازه بالاي پل هوايي ميدون هوايي با هم قرار گذاشتيم . تو اين يک سال خيلي همديگرو دوست داشتيم حتي با اين که همديگرو نديده بوديم . ما باز هم ادامه داديم . موقع زمستون تو برف تو بارون ميومدم بيرون و بهش زنگ مي زدم . اون موقع وظيفه خودم مي دونستم که خيلي کارا بخاطرش بکنم .

هر دفعه که مي ديدمش واسش گل مي بردم و يه کادو .

 هر وقت که از دستم ناراحت ميشد حتي کوچيک همه کار مي کردم که از دلش در بيارم .

 تو اين مدت من خيلي عوض شده بودم و همه کار بخاطر اون ازم بر ميومد .

 مثلا شعر نوشتن رو شروع کردم و رفتم تو کلاسهاي نقد ادبي و شدم يه کوچولو نقاد شعر و رمان و فيلم . البته واسه اين کارم هنوز خيلي زوده بشم يه نقاد خوب .

خلاصه کتاب شعرم رو فرستادم واسه چاپ که هنوزم تو نوبت مجوز هست

 

اینم وبلاگ امین حتما بهش سر بزنین

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 0:42 توسط مسعود |