تبليغاتX
بی تو شاید با تو هرگز


امین (قسمت دوم)

 موضوع اين شد که من نصف شبها تا صبح بهش زنگ ميزدم تا صبح با هم حرف ميزديم .(موقع اين که جفتمون واسه کنکور مي خونديم )

 

 تو اين مدت من و سونيا و دوستش فرناز و دوست پسرش روح الله هميشه با هم بوديم .

 

روح الله ماشين داشت ما جمع ميشديم هر روز ميرفتيم کافيشاپ .

 تمام کافي شاپهاي تهران رو ما رفتيم .

 

ديگه همه کار ميکرديم . بار اول هم من فرناز و روح الله رو تو نمايشگاه کتاب  ديدم .

 

يادش بخير چه بادي بود . موهاي منم بلند،همش رو هوا بود .

 

خلاصه ما اون روز بيشتر قرفه ها رو ديديم و کلي خريد کرديم .

 

انقدر مسخره بازي  در آورده بوديم که داشتيم از خنده مي مرديم .

 

قصه ي خنده ي ما تو اون روز وقتي شروع شد که من يه کتاب حافظ واسه سونيا خريدم .

 

بعد روح و الله شروع کرد خريد کردن واسه فرناز .خلاصه هي از رو خنده واسه دوست دختر هامون  چيز ميز ميخريديم .

 

اون روز پسر عموم ميلاد هم با ما بود که از کاراي ماحرصش در اومده بود .  

 

موقع برگشت هوا بد جوري گرفته بود . نم نم بارون هم ميومد .

 

خلاصه هوا کاملا عاشقانه بود .

منو سونيا اون روز فهميديم که خيلي همديگرو دوست داريم و به هم قول داديم هيچ وقت همديگرو تنها نذاريم

 

 يه روز سونيا با من قهر کرد .

 

 سر هيچي .

 

من داشتم ديوونه ميشدم .

 

انقدر زنگ زدم خونشون که آخر سونيا رفت به باباش گفت .

بعد برگشت به من گفت اگه تونستي راضي کني بابام رو من هميشه باهات ميمونم .

 من 2.3بار با باباي سونيا حرف زدم .

 

آخرم قرار شد که من برم و هر وقت تو زندگيم آدم موفقي بودم برگردم .

 

 من يه 1 هفته ايبه سونيا زنگ نزدم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 0:15 توسط مسعود |