تبليغاتX
بی تو شاید با تو هرگز


امین (قسمت چهارم)

 

خلاصه رسيد به نزديکهاي امتحانهاي کنکوري که امسال بودو گذشت . راستي اين هم اضافه کنم که تو اين مدت که سونيا با من بود با 3 يا 4 تا پسر ديگه هم بود ولي با اونا تلفني هرف ميزد .

 ولي بعدش فهميدم که همشونو ديده اونم جايي که ما هميشه با هم مي رفتيم و از اونجا کلي خاطره داشتيم . در حالي که من پاي اين دختر وايسادم حتي با هيچ دختر قريبه اي هم حرف نمي زدم . شب تا صبح بخاطرش گريه مي کردم و هميشه ي خدا ياد اون بودم .

نزديکهاي امتحان بود که فهميدم اون پيش روان پزشک ميره . اين رو فرناز بهم گفت . منم رفت اونجا . فهميدم که سونيا بخاطر ترس از زلزله ميره اونجا . خيلي جالب بود . ببخشيد که خيلي واضح ميگم . اينو ميگم که اين دکتراي روانپزشک رو بشناسيد .

اون دکتر همش از سکس حرف ميزد . من بعد از يه مدت فهميدم که اون دکتر به همه همين حرفهارو ميزنه . از اونجايي که هم من هم روح الله و هم فرناز پيشش رفتن و واسه هممون ثابت شد . از اونجايي که ميدونستيم سونيا جنبه نداره هر 3تايي
دنبال کمک کردن به سونيا افتاديم . به هزار زورو زحمت من ئوباره با سونيا دوست شدم . من و روح الله و فرناز هر کاري کرديم نتونستيم کاري بکنيم . شايد درست نباشه اسم اون دکتر رو بگم اما ميگم که ديگه شما مثل سونيا تو دام اين آدمها نيفتين .

 دکتر صادقي که تو بالاي ميدون ولي عصر مطب داره يعني تو مرکز مشاوره هستش . که اگه دستم بهش برسه خودم ميکشمش .
 
تو اين مدت هم من و سونيا خيلي با هم خوب بوديم . هم مامان من خبر داشت  از موضوع دوستي ما هم مامان سونيا . گذشت و تا من و اون جفتمون دانشگاه قبول شديم .

من رشت قبول شدم و اون زنجان . ما خيلي از هم دور شديم . کلاس هاي من طوري بود که نميتونستم هر هفته برگردم تهران . ولي بخاطر اون برميگشتم ميرفتم مي ديدمش دوباره برميگشتم رشت . تواين مدت سونيا ديگه با هيچ پسري دوست نشد بخاطر من .

عشق ما نسبت به هم خيلي زياد شد . و واقعا همديگرو دوست داشتيمو آب هم مي خورديم به هم ميگفتيم . خلاصه يه شب که من بخاطر سونيا داشتم تو ماشين با ، بابام دعوا مي کردم ، سونيا بهم sms دادو گفت با يه پسره دوست شده که اسمش حماد هست .

من اون شب مردم و زنده شدم . خيلي ناراحت شدم . وسط اتوبان همت پياده شدم و تا خونه پياده رفتم . ولي باز هم هيچي به سونيا نگفتم . خلاصه گذشت و سونيا هر وقت که من نميومدم تهران با اون ميرفت ميگشت . تمام اميدهاي من از بين رفتن .

ديگه سونيايي که 24 ساعته داشت با من تلفني حرف مي زد در روز يک ساعت هم زورکي باهام حرف ميزد . تو 1 روز 1000 تا دروغ بهم ميگفت . انقدي عصبي بودم و مي ريختم تو خودم تمام سلولهاي عصبي بدنم از بين داشتن مي رفتن  ،  روم خيلي اثر گذاشته بودن .   حتي رو قيافم چون خيلي دوسش داشتم . 

                  پایان قسمت چهارم
 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 15:14 توسط سارا |