![]() |
|
امین(قسمت پنجم) گذشت و گذشت تا يه شب که حالم خيلي بد بود راه افتادم رفتم تهران بخاطر سونيا . وقتي رسيدم تهران دوستم سعيد زنگ زد بهم و گفت بيا جلو در کارت دارم . من حتي نمي تونستم را ه برم . رفتم جلو در . سوار ماشين سعيد شدم . سعيد گفت امين يه چيزي ميخوام بگم اما نمي دونم چطوري شروع کنم . دو ساعت هي پيچوند آخرش گفت من رفته بودم بيرون که يه دفعه هلينا و سونيا رو ديدم . (هلينا دختر خاله سونيا بود که من سعيد و هلينا رو با هم دوست کرده بودم ) . سونيا با حماد بود تو ماشين دوستاي حماد . امين فقط خدا ميدونه با سونيا داشتن چي کار مي کردن چون هلينا بيرون بودو حالش خوب نبود از ترس . سعيد و حماد آخر دواشون ميشه . زورکي بعد از مدتها سونيا رو ميارن بيرون و ميرسوننشون خونه . سعيد گفت دلم نيومد بهت نگم . من همون موقع از رو عصبانيت لباسمو پوشيدم و ساعت 2:30 نصف شب با سعيد رفتيم دنبال سونيا . به هزار زورو زحمت سونيا رو از خونه کشونديم بيرون . من از سونيا پرسيدم چي شد ولي اون هيچي نگفت .گفتم چرا انقدر بهم دروغ ميگي بازم هيچي نگفت . آخر بهم گفت امين من اگه جنده هم بشم به تو هيچ ربطي نداره در حالي که شب قبلش گفته بود من ميخوام زنت بشم و کلي گريه کرده بود . منم از روي عصبانيت که اين چه حرفي بود که زدش زدم زير گوشش و کلي سرش داد زدم . بعد اومد از ماشين پياده بشه که اصلا دست خودم نبود حولش دادم بيرون و گفتم ديگه اسم امين رو نيار . برگشت بهم گفت امين خيلي آشغالي . وقتي اينو گفت ديگه دست خودم نبود از ماشين پياده شدم زدم زير گوشش بعد گرفتمش چسبوندمش به ديوار گلوش رو گرفتم و داشتم خفش ميکردم که سعيد اومد به زور من رو کشيد کنار منو با سر انداخت تو ماشين (شب احيا بود تو ماه رمضون و همه تو خيابون بودن ) سونيا رو همونجا يه خورده هم اونا بت هم دعوا کردن بعد براي 1 ساعت بعدش قرار دعوا گذاشتن تو ستارخان جلو مسجد . من و سعيد رفتيم هر چي گنده لات تو محل بود ما رفتيم خوبه من تا دو روز فقط خوابيده بودم از جام بلند نشدم اصلا فکرشم نمي کردم که يه روز کسي رو که انقدر دوسش دارم رو بزنم حرف حماد حرفهاي سعيد اون حرفهاي خود سونيا روم خيلي تاثير گذاشته بودن . خيلي بهم ريخته بودم . ديگه نتونستم تحمل کنم بازم بعدش من باز هم بخشيدمش و همرو فراموش کردم و زنگ زدم بهش و اونم مي دونست که دوري از من واسش خيلي سخته برگشت پيشم که اي کاش هيچ وقت بر نمي گشت خلاصه اون هر شب تا آخر وقت با پسراي دانشگاه ميرفت بيرون و قليون ميکشيد و سيگارو هر کاري کردم که اين کارارو نکنه آخرش با هم دعوامون مشد آخرشم ميگفت امين من ميخوام باهات ازدواج کنم تو به من بايد اعتماد داشته باشي
|
صفحه اصلي پست الکترونیک بهمن 1384 دی 1384 پیوندها دختراي بي جنبه نيان تو اوخ ميشن برو بابا دلت خوشه (سارا) مهدی وحید_64_64 و این نیز بگذرد مریم و سعید سپیده(رد پا) جوکای با حال برای آدمای با حال دانلود بهترین ها جدیدترین اس ام اس های دنیا اینجاست از جنس بودن امین مهسا فرزاد ترانه های مینا مانيا |