تبليغاتX
بی تو شاید با تو هرگز


امین (قسمت ششم)

 

ولي خوب من اونو خوب ميشناختمش .

آخرش دوباره باهاش قهر کردم . اون همه ي  اتفاقات اون شب رو واسم تعريف کرد ( لب و . . . ) و ميگفت به خدا به زور بوده و . . .  . خلاصه هر وقت قهر ميکرديم زنگ مي زد خواهش ميکرد ، گريه ميکرد ميگفت درست ميشم تو بهم کمک کن و . . .  . هر دفعه هم مي بخشيدمش ولي اون بدتر ميکرد .

 ديگه اعصاب واسم نمونده بود
که خلاصه يه کاري کردم که از من بدش بيادو من رو ول کنه . که اين طور هم شد . خلاصه فعلا مدتي هست که نه به اون زنگ زدم نه اون به من زنگ زده . و همه چيز تموم شد
من خيلي چيزارو نتونستن بنويسم چون خيلي طولاني ميشد و اينجا جاش نبود ديگه ولي از اون به بعد تصميم گرفتم که هيچ وقت سراغ دختر نرم و هيچ کس رو دوست نداشته باشم .
شما هم مراقب خودتون باشيد که گير اين جور آدمها نيفتيد . من همه چيزم رو سر اين موضوع از دست دادم مثل 4 ميليون پول . پدر ، مادر و خيلي چيزاي ديگه . . . .

                                به اميد حق . . . خدا حافظ . . .

   

 


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:9 توسط سارا |